اما چرا مي نويسيم؟
مي نويسيم، چون مانند آيت الله شيخ آقا بزرگ تهراني اعتقاد داريم، که شايد با نشان دادن قلب هاي بزرگ، مردم نيز صاحب قلبهاي بزرگ شوند! با اين تفاوت كه در زمان حاضر نه تنها عامه ی مردم، بلكه مسؤولين و بزرگان را نيز نيازمند ديدن قلب هاي بزرگ مي دانيم!
مي نويسيم، چون افكار و انديشه هاي بلند امام صدر را راهشگاي بسياري از مسائل امروز و فرداي جامعه مي دانيم! او به تعبير بسياري از بزرگان، 50 سال آينده را چنان مي ديد كه بقيه امروز را مي بينند! هم او بود كه پيش و بيش از سايرين، نسل جوان را دريافت و آن را از «تنگ نظري قديميان» و «تندروي امروزيان» برحذر داشت. هم او بود كه بعد از اولين سفر اروپايي خود در سال 1342، با رد غرب گرايي و غربزدگي، بر ضرورت شناخت غرب به عنوان اولين گام مقابله با تهاجم فرهنگي تأكيد نمود! هم او بود كه در ارديبهشت سال 1344 و از كرسي «الندوة اللبنانية»، براي اولين بار پرچم گفتگوي اديان و تمدن ها را به شكلي جذاب و حكيمانه برافراشت! هم او بود كه با رهبري ممتاز شيعيان لبنان، براي اولين بار و به زيبايي هرچه تمام تر نشان داد، مي توان رهبري را از مرجعيت جدا نمود! هم او بود كه در سال 1354 مكانيسم انتخاب فقيهي جامع الشرايط براي رياست مجلس اعلاي اسلامي شيعه را چنان طرح نمود كه هم شأن فقاهت محفوظ بماند، و هم تمامي نخبگان شيعه، اعم از علما، پزشكان، مهندسان، وكلا، اساتيد دانشگاه و …، بدون كمترين حساسيتي در آن مشاركت جويند! هم او بود كه حركت اسلامي لبنان و مقاومت لبناني را بنيان نهاد و از جوانان سرخورده، غربزده و دين گريز شيعه، مجموعه اي از سرداران و رهبران امروز حركت امل و حزب الله را پديد آورد، که بر سر اسرائیلیان آن آوردند که هیچ کس دیگر نیاورد!
مي نويسيم چون تمامي رهبران امروز و فرداي جهان اسلام را نيازمند توجه به سيره رهبري پيامبرگونه او مي دانيم! امام صدر در حالي توده هاي مسلمان و مسيحي لبنان را هدايت نمود، كه به هيچ وجه گرفتار مباحثي چون «ولايت يا وكالت« و «كشف يا انتخاب» نگرديد! مردمي به او پيوستند كه نه از روي تكليف، بلكه از روي عشق، فطرت و نداي وجدان چنين كردند! درست همانطوركه در زمان حضرت پيامبر (ص) نيز مردم اول عاشق شدند، و بعد به آن حضرت پيوستند!
مي نويسيم چون مثل هميشه خوشبين و اميدوار هستيم. برخلاف كساني كه باور دارند همه چيز را بهتر از ديگران مي فهمند، خيلي راحت به حيات او اميد، و بر اين اميد اصرار داريم! چون مي دانيم و خواهيد ديد، كه هيچ دليل ثبوتی بر نبودن اش بدست نيامده است؛ و به نظر ما همين قدر كافي است! معتقديم كه همان خدايي كه حضرت يوسف را ناباورانه به اهل اش بازگرداند، قادر است امام صدر را نيز به اهلش باز گرداند. اما خوشبيني مان به مسؤولين عزیز كشور است؛ زيرا در كشوري زندگي مي كنيم كه اسلامي و ولايي است. معتقديم كه مسؤلين محترم ما هم بالاخره روزي به این باور خواهند رسید، که باید مانند همه ی ملل متمدن جهان، از جمله غربیان و حتی اسرائیل، برای «شهروندان» و «انسان های» خود ارزش قائل شوند! پس مي نويسيم تا قبل از آنكه آخرين فرصت ها از دست روند، مسئولین عزیز بيدار شده و برای پیگیری وضعیت آن عزیز به حركت در آيند!
و بالأخره مي نويسيم تا برگ زرين گم شده اي را به تاريخ نهضت اسلامي باز گردانيم. برگ زريني كه به ناحق از اين كتاب كنده شد، و مردمان بسياري از وجود آن بي خبر هستند! معتقديم كه در نگارش تاريخ نهضت، بايستي ابعاد تاريخي و جهاني آنرا نيز در نظر گرفت. بايستي حق تمامي بزرگان و ملتها را با در نظر گرفتن ظروف زمان و مكان، ادا نمود. تنها در اين صورت است كه مي توان كتابي قطور با درخششي خيره كننده براي آيندگان بر جاي گذاشت. و اگر چنين نشد، همه چيز را به ايران و ذائقه اي خاص محدود كرده ايم! اسلامِ «ايراني»، انقلابِ «ايراني» و … «ايراني»! چيزي كه نه تاريخ نهضت و نه ملل مسلمان آن را نخواهند پذيرفت. نهضت اسلامي رودي خروشان به درازاي 1400 سال است كه در بستر تاريخ جريان دارد. اين رود پرخروش از كوه هاي سر بفلك كشيده اي سرچشمه مي گيرد كه دوران هاي رهبري حضرت امام و مقام معظم رهبري تنها دو تا از قله هاي آن هستند؛ قله هاي بلند ديگري نيز وجود دارند كه در دو پهنه زمان و مكان گسترش يافته اند و دوران رهبري امام صدر بر شيعيان لبنان به تحقيق يكي از همين قله هاست!
منبع: چرا درباره ی صدر می نویسیم؟ در پایگاه فرهنگی روایت صدر

دیشب یا دوستی به مناسبتی بر سر برنامه ای درباره ی آقای صدر صحبتی شد و بحث به بد عهدی و بی وفایی برخی دوستان رسید که در پشت مفهوم موسع مصلحت سنگر گرفته اند و حقیقت را به قول زنده یاد شریعتی ذبح شرعی می کنند. روزی که این مصلحت های روزمره ی شخصی و گروهی در برابر آفتاب حقیقت و کرامت انسان و حرمت او رنگ ببازند، منافع ملی و مصالح عامه ی فراموش شده نیز عیان خواهند شد و مصلحت اندیشانی که به نام منافع ملی بر مصالح شخصی پای فشردند، خسارت ستمی را که روا داشته اند، به چشم عیان نیز درخواهند یافت. آن هم سخنی با دوست، به رغم خواست ما، خاطر را تلخ و ذهن را مشغول کرد. با خود می اندیشیدم که چرا این همه شرط و شروط برای کاری چنین بسیط؟ چرا این پیش فرض های تنگ نظرانه؟ مگر قرار است چه کاری بشود؟ چرا سخن گفتن از پی گیری پرونده ی موسای صدر، یک انسان دربند و یک شهروند ایرانی گروگان جهل دوستان و عداوت دشمنان هنوز با اما و اگر رو به رو می شود؟
تمام آن تلخی اما با رؤیای سحری فراموش شد. گویا آگه از آن چه میان ما گفته شد و آن چه بر سر ما می رود به خاطر او، به تفقد و راهنمایی آمده بود. راه را هم نشان می داد. صبح اما سر برخاستن از خواب نداشتم. هنوز می خواستم بیشتر ببینم اش. ناخواسته این جمله بر زبان ام می رفت: و عادتکم الأحسان و سجیتکم الکرم.
بار پیش مهمان خانه ی مان بود در قم. خانه ای که مطمئن ام به هیبت امروز اش ندیده است؛ اما بارها از برابرش گذشته بود. بار گذشته، سخنی نبود. مهمان مان بود و سفره ای در اتاق پذیرایی و غذایی که با آستین های بالا زده همراه آقاجان می خوردند. 
اما این بار، از سفر برگشته بود. آگاه از طول غیبت اش و خسته از نامردمی ها؛ اما نیک جوان و آراسته و با همان قد رشید و با همان لباده ی یقه مصری قدیمی قهوه ای سوخته ی راه راه. توی خواربارفروشی یگانه پرست ایستاده بود. خواربارفروشی دو دهنه ای در میانه ی خیابان ارم، کنار کبابی حاج محمد و اندکی بالاتر از کوچه ی ارک؛ همان کوچه ای که هنوز دفتر مکتب اسلام در میانه ی آن است. می گفت چمدان های من را همین جا بگذارید. (نمی دانم این خواربارفروشی الان باز است یا نه؟ پارسال کبابی طباخیان در همسایگی اش منفجر شد و حاج محمد هم به رحمت خدا رفت.) خسته و آزرده بود؛ اما نیک جوان مانده بود. هیبت اش به همین عکس می مانست. شگفت زده بودم از سر زندگی اش و تصویری که از پیرمردی هشتاد ساله در ذهن پرورده بودم.
اما او از سفر اسارت تازه رسیده بود. ما هم می دانستیم که او از پس سال ها برگشته است؛ اما هر چه اصرار کردم که چه شد؟ این سال ها چه گونه گذشت؟ حاضر نشد از دشمن اش هم بد بگوید. فقط گفت که گذشت؛ مهم این است که گذشت و من الآن این جا هستم. چمدان ها را گذاشتند پشت پستو و همان جا روی زمین زیلویی پهن شد تا استراحت کند. در خواب می دانستم که سی سال از نبودن اش گذشته؛ او هم می دانست که سهم دوستان در بی وفایی در این سی سال از سهم دشمنان در دشمنی شان کمتر نبوده، اما هر چه پرسیدم، پاسخ همان بود، بگذار و بگذر. مهم این است که گذشت و من این جا هستم.
من جواب خودم را گرفتم. مهم بازگشت اوست. منش او و کنش او در برابر دشمنان، راهنما و نقشه ی راه خوبی برای خروج از بحران پی گیری است. نمونه های عملی این رفتار در سیره ی عملی امام موسی صدر فراوان اند.

خوشتر اسیری تو
صد بار از امیری
خاصه دمی که گویی
ای خسته دل اسیرم
تفألی به دیوان شمس
غزل 1694

اغلب شما نیک میدانید که نگارنده، فرزندی کوچک از خانواده بزرگ انقلاب است و عضوی کوچک از جامعه دانشگاهی کشور، که در ایران و خارج از آن، نه به جریانی وابسته است، نه به حزبی، نه به جماعتی، نه به دستهای، نه به گروهی و نه به گروهکی! آنچه طی این سالها نگاشتم، تنها و تنها از سر درد بود و احساس مسئولیت و نگرانی و دلسوزی، نسبت به سرنوشت و مسأله امام صدر؛ همین و بس.
از سه حال خارج نیست: یا برای مسأله امام صدر اولویتی قائل نیستید، یا مفاد یادداشتها را قبول ندارید، یا از انتشار آن نگران هستید! به خدا سوگند، دلم از اینهمه بیتوجهی، مسئولیتگریزی، یا مصلحتاندیشی و محافظهکاری، به درد و فغان آمده است. آیا سه دهه تمام قصور یا تقصیر حاکمیت، دولت، مردم و مطبوعات، در مسأله امام صدر کافی نیست؟! آیا تصور میکنید که وظیفه رسانهای خود در قبال مسأله امام صدر را به انجام رساندهاید و دیگر میتوانید آسودهخاطر باشید؟! آیا تصور میکنید که وُسعِ شما همین بود و بیش از این تکلیف ندارید؟! شما را به خدا، یک تکانی به خود بدهید! پس کجاست آن التزام به انسانیت، نوعدوستی، حقوق بشر و اخلاق، که این همه از آن دم زدید؟! کجاست آن مطالبه عدالت، اصلاح و تغییر، که اینهمه ضرورت توجه به آن را در بوق و کرنا کردید؟! کجاست آن آزاداندیشی، آزادمنشی و سعهصدر، که اینهمه از آن داد سخن دادید؟! آیا وفا و التزام شما به این جمله تاریخی شهید بهشتی، که «من تلخی صادقانه را به شیرینی منافقانه ترجیح میدهم»، همین بود؟!
بخشی از شما را به خدا تکانی به خود بدهید!
به مسؤولان سایت های تابناک، کلمه، انتخاب،پرس تی وی ...
مرتبط: آخرین یادداشت «محسن کمالیان» در باب پیگیری مسأله امام صدر
محسن، از همان اول عاشق امام موسی صدر بود
(گفتگو با خانم کمالیان)

مادرجون: یک چیزی که خوب به یاد دارم این است که این محسنی که الان اینجا نشسته است، از همان اول عاشق امام موسی صدر بود ...
بچهها: از همان آلمان؟
مادرجون: بله، در همان آلمان و از همان اول عاشق امام موسی صدر بود. نمیدانم، شاید این را نباید بگویم! اما یادم هست که شهید بهشتی هم گاهی به خانه ما میآمد و البته ایشان هم خیلی مردمی و مهربان بود. ولی این محسن آن زمان خیلی با ایشان انس نگرفت؛ شاید به این دلیل که ایشان لباس روحانیت و عمامه به تن داشت که به هر حال در آلمان برای بچهها چیز تازهای بود؛ به همین دلیل محسن غریبی میکرد و اصلا به ایشان نزدیک نمیشد. ولی امام موسی، با همان ابهت و با همان لباس و با همان عمامه، تأثیر دیگری داشت؛ آنطور که محسن از همان اول که ایشان را میدید، پیش ایشان میرفت و تا آخر همانجا پیش ایشان میماند ... البته شهید بهشتی را هم دوست داشت، اما غریبی هم با ایشان میکرد؛ در حالیکه پیش امام موسی هیچ غریبی نمیکرد؛ اصلا و ابدا ...
هنوز هم به ياد آن روزها از امام صدر مينويسد
وقتي كه 2 فرزندم (محسن و فاطمه) به دنيا آمدند كار را رها كردم و مشغول بچهداري شدم. آن روزها خيلي خوب و شيرين بود. دكتر بهشتي و خانوادهاش به خانه ما رفت و آمد داشتند. ايشان خيلي با همسرم صميمي بودند. حتي امام موسي صدر جلسات خود را در خانه ما برگزار ميكردند. او آنقدر مهربان بود كه پسرم محسن عاشقش شده بود و هنوز هم به ياد آن روزها از امام صدر مينويسد. آقاي بهشتي هم بسيار مهربان بودند. كلا خانواده شهيد بهشتي با خانواده ما رابطه خاصي داشته و دارند.


اكنون كه مقام معظم رهبري فرمودند كه اين چيزها به همتهاي عالي حل شود، من معتقدم كه همتهاي عالي در درجه اول خود ايشان هستند و در درجه ی بعد رياست محترم جمهور، آقاي خاتمي. اميدوارم كه در قطعنامه ی صادره به اين مسئله حتماً اشاره بشود. بيست سال سكوت و مجامله بس است. واقعاً شرم دارد. من معتقدم كه از مقام معظم رهبري بخواهيم و خود ايشان در اين مسئله رهنمود لازم را بدهند و دولت محترم وظيفهاش را انجام دهد.
منبع: حجت الاسلام و المسلمين سيد هادي خسروشاهي
سفير سابق ايران در واتيكان و كاردار سابق فرهنگي ايران در مصر،
همايش بزرگداشت علمي شخصيت امام موسي صدر
خرداد 1378،دانشگاه مفيد، قم






